

آزادی در هوایی است که همه آن را استنشاق می کنیم.
لنگستون هیوز شاعر تیره پوست امریکایی
« دموکرات کسی است که اجازه دهد مخالفش نظر خود را بگوید و می پذیرد که راجع به آنها فکر کند »
آلبر کامو برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات در سال 1957

آزادی در حوزه های مختلف دارای معانی و کاربردهای مختلف است و مصادیق متفاوتی را شامل می شود . آزادی در حوزه ی دانش هایی چون : فلسفه ، کلام ، عرفان و تفسیر ، معنا و مصداقی مخصوص به همین دانش ها دارد که در سایر علوم کمتر به چشم می خورد ؛ چنانچه آزادی در حوزه ی روان شناسی ، جامعه شناسی ، حقوق ، سیاست و اخلاق ، معنا و کابرد ویژه ای دارد که در سایر دانش ها چندان مورد توجه نیست. انسان به حکم طبیعت ِ باطنی خویش و یا به اقتضای ضرورت زندگی به جمع می پیوند و خواهان زندگی جمعی است . تردیدی نیست که در زندگی جمعی فقط در پرتو اجرای برترین قانون توسط مجریان عدالت پیشه و دلسوز است که هر فرد به حقوق خویش دست می یابد و جامعه ی بشری از نعمت سعادت و زندگی مسالمت آمیز برخوردار می شود .
اینجا این پرسش مطرح می شود که بهترین قانون توسط چه کسی نوشته و بهترین مجریان ِ آن از سوی چه کسی انتخاب می شوند ؟
بی شک برترین قوانین سعادت آفرین ، همان است که توسط پروردگار متعال برای هدایت انسان وضع شده و خلیفگان خدا لایق ترین مجریان قانون خدا در میان انسان هایند . پس برای تهیه ی بهترین و متعالی ترین قانون و نیز برای تعیین صالح ترین مجری قانون ، مراجعه به آرای عمومی ضرورتی ندارد . تنها برای تشخیص چگونگی اجرای قانون به آرای عمومی مراجعه می شود .
اسلام در اموری که به مردم مربوط است بر مراجعه به آرای ایشان تاکید کرده و مردم را نیز به اظهارنظر حکیمانه و آزادنه فراخوانده است . در اینگونه موارد نادیده گرفتن آرای مردم ، بی احترامی به آنان و موجب کیفر در پیشگاه خداست . امیرالمومنین علی (ع) درباره ی پاسداری از حرمت انسان ، به فرزند خود می فرمایند :
«برده ی دیگری نباش ؛ زیرا خدا تو را آزاد آفرید ».
همچنین به کسانی که آزادی انتخاب ِ راه را از فرزند خود دریغ می کردند ، فرمودند :
فرزندان خود را به رعلیت آداب خویش مجبور نکنید ؛ زیرا آنان فرزندان زمان شما نیستند .
چنانچه در قرآن می خوانیم :
بگو ای اهل کتاب ... و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرد .
در این آیه پیروی بی قید و شرط از دیگران نفی شده است زیرا انسان ها آزادند ، کسی جز در برابر خدا و خلیفگان ِ او حقّ ِ فرمانبُرداری و بندگی را ندارد و امتیاز بندگان بر یکدیگر فقط به تقواست : « انّ اکرمکم عندالله َ اتقیکم » .
آزادی اسلامی و غیراسلامی
با توجه به نگرش اسلام درباره ی آزادی اجتماعی می توان چنین گفت :
الف . انسان موحد ، حکم کلی و قانون اصلی را وضع شده از سوی کسی می داند که اشتباه ، غرض ورزی و اِعمال سلیقه ی خاص در او راه ندارد و می داند قانون الهی برای تامین سعادت اوست ؛ بنابراین با طیب ِ خاطر آن را می پذیرد. اما آزادی و دموکراسی ِ غربی تامین کننده ی آرامش خاطر نیست ؛ چرا که انسان غربی اطمینان ندارد آنچه با رای او تعیین می شود ، سرانجام به سود اوست و سعادت وی را تامین می کند .
ب. انسان تربیت شده در جامعه ی آزاد اسلامی ، در برابر آزادی غربی خود را نمی بازد .
انسان مسلمان همچنین سکولاریزم که دین را از سیاست جدا می دانند و آزادی مطلق یعنی فرار از محدوده ی نفوذ اخلاق و اصالت های انسانی را ، آزادی مورد خواست ِ فطرت خود نمی داند . آزادی مطلوب اندیشه ی او ، آزادی ای می باشد که سعادت و تکامل روحی ، جسمی عقلی و اخلاقی وی را تامین کند ؛ بر این اساس هرگونه بیرون از مدار قانون آسمانی را آزادی ضد کمال انسانی می داند و به زمزمه ی آزادی طلبان ِ ضدآزادی و هواپرستان ِ برده ی درون ، اعتباری نمی نهد .
آزادی مورد نظر اسلام ، غیر از آزادی مورد نظر سایر مکاتب است . در مکاتب غیر اسلامی - به ویژه در جهان امروز - منظور از آزادی ، آزادی در شکم و شهوت است . بر پایه ی همینم دیدگاه فاسد درباره ی آزادی است که بسیاری مفاهیم ، قربانی می شوند و وجه المصالحه قرار می گیرند ؛ زن یکی از این مفاهیم است .
نتیجه اینکه آزادی ِ اسلامی ، انسانی ویژه می سازد و ساختار روحی خاصی در فرد پدید می آورد .
انواع آزادی
« آزادی » ، کلمه ی شناخته شده ای است که نیاز به تعریف ندارد و هرکس به گونه ای غریزی و فطری ، گرایش به آزادی را در خود احساس می کند . آنچه مهمتر می نماید توجه به حدود و مرزهای آزادی می باشد . این توجه هنگامی راهگشا خواهد بود که به انواع آزادی توجه کنیم .
آزادی را می توان به انواع زیر تقسیم کرد :
الف. آزادی ذاتی
یونانیان ، تمام ملل ِ غیر یونانی را « بربر» می نامیدند و همچنین خود را از آنها برتر می شمارند . آتنی ها خود را برتر می دانستند . فکر خودبرتربینی و نژادپرستی حتی ذهن فیلسوفان بزرگی چون ارسطو و افلاطون را نیز انباشته بود . ایرانیان قبل از اسلام نیز اصل برتری نژاد را پذیرفته بودند و تمام ملت هایی را که ایرانی نبودند « انیران اجنبی » و « غیرایرانی » می نامیدند . عرب ها غیر عرب را « عَجَم » می نامیدند . بعد از روی کارآمدن بنی امیه و بنی عباس که تربیت و تعصب جاهلی و غیراسلامی داشتند ، ایرانیان را « موالی» یعنی بندگان ِ آزاد شده می نامیدند .
یهود خود را قوم برگزیده ی خدا می دانست و می پنداشت که خونی پاک و نژادی عالی تز ملت های دیگر دارد ؛ با تعصب از اختلاط با اقوام دیگر پرهیز می کرد و می کوشید تا نژادش خالص بماند . این اعتقاد نژادگرایانه هنوز هم در بین یهود زنده است .
مصریان نیز اعتقادی چنین داشتند و خود را از ملت ها و نژادهای دیگر برتر می پنداشتند .
بعد از رنسانس کم و بیش در آثار نویسندگان و متفکران اروپایی زمزمه ی برتری نژادی به گوش می رسید . « مونتسکیو» عرب ها را بیگات به معنای بزچران خطاب می کند که هنوز هم بر سر زبان ِ اروپایی ها مانده است
آنچه فطرت آدمی خواهان آن است ، بدون تردید همان است که اسلام ما را فرامی خواند .
بدون تردید انسان در زندگی اجتماعی ، از حیث انتخاب شغل ، مسکن ، چگونگی اداره ی زندگی ، دخل و خرج و رفت وآمد با دیگران آزاد است . از دیدگاه ِ اسلام ، انسان در جامعه تا آنجا آزاد است که آزادی او برای دیگران خطرساز و مشکل آفرین نباشد و آرامش و آزادی را از جامعه سلب نکند . در مسائلی که به عفت عمومی مربوط است نمی توان با دستاویز ساختن به آزادی به آزادی ، مطالبی را بازگو نمود که حریم ِ عفت عمومی نقض گردد . باید توجه داشت که گاه حتی بعضی اخبار راست را نباید گفت چه رسد به اخبار کذب . امیرالمونین علی (ع) می فرمایند :
درباره ی چیزی که به آن علم نداری سخن مگو ، بلکه حتی ( گاهی ) تمام آنچه را که می دانی نیز بازگو مکن ( مواردی که بر زبان آوردن آن زیان جامعه را در پی دارد ) .
ج.آزادی فردی
گفتیم که آزادی فرد در جامعه ، مشروط به عدم سلب امنیت و آرامش دیگران است . همچنان که آزادی اجتماعی دارای حد و مرز است ، آزادی فردی نیز حدود و ثغور دارد ؛ بنابراین همانطور که انسان مُجاز به کشتن دیگران نیست ، نمی تواند خودکشی کند ؛ زیرا از نظر اسلام ضرر رساندن به خود مانند ضرر رساندن به دیگران ممنوع است .
د.آزادی فکری و اعتقادی
انسان در قلمرو اندیشه آزاد است و می تواند درباره ی مظاهر هستی به دلخواه بیندیشد . این آزادی نیز همانند انواع ِ دیگر آزادی در برخی موارد دارای محدودیت هایی است . در حدیثی آمده است :
در ذات خدا نیندیشید بلکه در آفرینش او تفکر کنید .
ه.آزادی اقتصادی
انسان در مسائل اقتصادی به طور مطلق آزاد نیست بلکه از چند جهت محدود است ؛ از جمله :
1. از حیث کسب ثروت و مبدا درآمد .
2. از حیث مصرف ثروت .
در دو مورد فوق اگر مطابق موازین عمل کرد ، اموال او مشروع است ، ولی با این وجود باید یک پنجم آنچه را که از راه مشروع بدست آورده ، طبق دستور ، در راه خدا صرف کند .
و. آزادی در یارگزینی
هرکس در انتخاب ِ دوست ، همسر و همراه و... زندگی خود آزاد است ، ولی برای زندگی ِ صالح ،رعایت مجموعه ای از اصول انتخاب ، به وی توصیه می شود .
ز.آزادی اخلاقی
هرکس می تواند ، هرگونه خلق و خوی را طبق اصل آزادی برگزیند ، اما منطق سعادت خواهی او را در این باره به رعایت اصولی فرا می خواند .
اینها آزادی منهای اسلام را می خواهند . این غیر از طریقه ی شماست . شما اسلام را می خواهید ، ما اسلامی را می خواهیم که به ما آزادی عطا کند نه آزادی منهای اسلام را .
ب. محدوده ی آزادی
آزادی یک مسئله ای نیست که تعریفی داشته باشد . مردم عقیده شان آزاد است ، کسی الزام شان نمی کند که شما باید حتما این عقیده را داشته باشید . کسی الزام به شما نمی کند حتما باید به این راه بروید . کسی به شما الزام نمی کند که باید این را انتخاب کنی . کسی الزامتان نمی کند که در کجا مسکن داشته باشی یا در کجا شغل انتخاب کنی ، آزادی یک چیز واضحی است .
یک سوال از امام خمینی :
« اگر فرض شود دولت شما یا هر دولتی برخوردار از حمایت شما سر کار آید ، آیا هیچ اختناق سیاسی وجود نخواهد داشت » ؟
امام در پاسخ این سوال چنین گفتاری را بر زبان می آورند :
« هرگز ! آزادی به همه کس تا آنجا که به ضرر ملت ایران نباشد داده خواهد شد . اما در جامعه ای که ما به فکر استقرار آن هستیم مارکسیزم ها در بیان مطالب خود آزاد خواهند بود ؛ زیرا ما اطمینان داریم که اسلام دربردارنده ی پاسخ به نیازهای مردم است ».
استقلال و آزادي
مسئله استقلال و آزادي موضوعي است که امشب مي خواهم درباره آن گفتگو کنم. يک طفل، ماداميکه صغير است و تحت ولايت و قيموميت پدر، پدربزرگ يا مادر زندگي مي کند، از خودش استقلال ندارد. خودش براي خودش نمي تواند تصميم بگيرد، براي انجام هر کاري مي بايد اجازه بگيرد. اين يک نوع، و يک درجه ازعدم استقلال و وابستگي است.
نوع ديگر افرادي که استقلال ندارند بردگانند. اگر فردي، برده ديگري باشد، قهراً نمي تواند مستقيماً درباره خود تصميم بگيرد، بلکه يا ديگري براي او و بجاي او تصميم ميگيرد، يا آنکه تصميم گرفتنش موکول به اجازه ديگري است. به جز دو مورد که ذکر کردم، موارد ديگري هم وجود دارد که به واسطه آنها استقلال از افراد – بدون آنکه نام صغير يا مجنون روي آنها باشد- سلب مي شود في المثل در بسياري از خانواده ها، نوکرها و کلفتها حالت عدم استقلال دارند.
در رژيمهاي به اصطلاح فئودالي، خصوصاً در شکلي که در مغرب زمين وجود داشته است، سرف ها يا دهقانان وابسته به زمين، غير مستقل بوده اند ... اين موارد که بعنوان نمونه ذکر شدند و بسياري موارد ديگر شکلهاي مختلفي از عدم استقلال و وابستگي افرادند.
همانطور که درباره يک فرد مسئله استقلال و عدم استقلال مطرح است، درباره جامعه و کشور نيز به طريق اولي چنين مسئله اي مطرح است. در زمان ما و در ميان افراد، مسئله بردگي، مسئله ارباب و رعيتي و ... ديگر به شکل قديم مطرح نيست. اما در سطح کشورها، روابط آقائي و بندگي به شدت رواج دارد. نگاهي به نقشه سياسي جهان به خوبي نشان مي دهد که پاره اي از کشورها، آقا و فرمانده هستند و در مقابل کشورهائي هم قرار دارند که اسما مستقلند اما عملاً تحت سيطره کشورهاي دسته اول قرار دارند. اين امر را ما در کشورهاي خودمان به خوبي تجربه کرده ايم. مي دانيم که درخليج فارس و نيز در اقيانوس هند، مبارزات سياسي شديدي ميان ابر قدرتها برقرار است آمريکا مي خواهد خليج فارس را براي خودش حفظ کند متقابلاً کشورهاي بزرگ ديگر چنين مقصد و خواستي دارند. در اين زمينه امريکا تا قبل از انقلاب ايران از ساير حريفان جلوتر بود. آنچه که آمريکائيها در اين ميان انجام مي دادند از اين قرار بود. از يک سو، با پول ايران، نفت ايران را در مقياس وسيعي که به غارت بيشتر شباهت داشت، استخراج مي کردند و از سوي ديگر قسمت اعظم پولي را که بابت خريد نفت به ايران پرداخت مي کر دند به اسم فروش اسلحه هاي مدرن، دوباره از ايران پس مي گرفتند. و در عوض ايران را به شکل ژاندارم منطقه و حافظ منافع خود در آورده بودند.
آنچه که ما درسابق دچارش بوديم، بدترين نوع اسارت و بندگي بود. نه تنها در مسائل اقتصادي ما را وابسته کرده بودن بلکه در ساير زمينه ها، آنها بودند که براي ما تعيين تکليف مي کردند.
امام در همان اوايل اقامتشان در پاريس، مکرر در اعلاميه هائي که به ايران ميفرستادند، مردم را تشويق به کشاورزي و به خصوص کشت گندم مي کردند. و مي دانيم که اين فرمان تا چه حد موثر واقع شد، بخصوص که به لطف خدا، امسال، سال بسيار پر برکتي بود.
وقتي کشوري مي خواهد روي پاي خود بايستد، خودش براي خودش تصميم بگيرد، ميتواند با يک همت مردانه قيد و بند هاي بندگي را پاره کند. امسال شايد همين ايراني که گندمش را از امريکا وارد مي کرد بتواند به خودکفائي برسد. و دور نيست آن روزي که با همت مردم اين سرزمين، مملکت ما بتواند در همه زمينه ها روي پاي خودش بايستد و بي نياز ازغير شود.
يادتان مي آيد که مردم در تظاهرات چه شعار با معنائي مي دادند؟ استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي. اين نشانه اين است که يک ملت مي خواهد مستقل باشد. مي خواهد از نظر سياسي خودش براي خودش تصميم بگيرد، از نظر علمي خودش براي خودش طرح ريزي کند، خودش براي اقتصاد خودش نظر بدهد. و بالاتر ازهمه اينها مي خواهد استقلال فرهنگي، فکري و مکتبي خود را به دست آورد وخودش براي خودش فکر کند و فرهنگ بسازد. بي شک در ميان انواع گوناگون استعمار، خطرناکتر از همه استعمار فرهنگي است مگر ممکن است ملتي را از نظر اقتصادي و سياسي استعمار بکنند، بدون آنکه قبلا او را استعمار فکري کرده باشند. براي بهره کشي از فرد بايد شخصيت فکري او را سلب کنند، او را به آنچه مال خودش است بدبين کنند و در عوض او را شيفته هر آنچه که از ناحيه استعمارگر عرضه مي شود بسازند. مي بايد در مردم حالتي به نام تجددزدگي به وجود بياورند بطوريکه از آداب و رسوم خودشان متنفر بشوند، اما از آداب و رسوم بيگانه خوششان بيايد. مي بايد آنها را به ادبيات خودشان، به فلسفه خودشان، به کتابهاي خودشان به دانشمندان و مفاخر علمي و فرهنگي خودشان بدبين کنند و در عوض مسحور ادبيات و فلسفه و کتابهاي ديگران در دنياي امروز، علوم و فنون در کشورهاي مختلف به طور مشابه مورد استفاده قرار مي گيرد و هيچ ملتي نمي تواند ادعا کند و راه و رسمهاي زندگي تفاوت دارند. اينجاست که ملتها حسابشان را جدا مي کنند. هرملتي که از خود مکتبي مستقل و استقلال فکري و راي داشته باشد و زير با مکتبهاي بيگانه نرود، حق حيات دارد و هر ملتي که مکتب نداشته باشد و بخواهد مکتبش را از بيگانه بگيرد ناچار تن به بردگي و بندگي بيگانه خواهد داد. اين، متاسفانه همان بلائي است که در گذشته بر سر ما آورده اند. در مملکت ما گروه به اصطلاح روشنفکرانه خود باخته- که تعدادشان هم کم نيست- دو دسته اند. يک دسته مي گويند ما بايد مکتب غريبها را از کشورهاي آزاد بگيريم- ليبراليسم- و عده اي ديگر مي گويند ما بايد مکتب را از بلوکهاي ديگر غربي بگيريم«کمونيسيم»در سالهاي اخير، بدبختانه گروه سومي، هم پيدا شده اند که يک مکتب التقاطي معتقد شده اند. اينها قسمتي از ريش کمونيسم را گرفته با چند تار موئي از سبيل اگزيستانسياليسم ترکيب کرده اند و بعد هم به ريش اسلام چسپانده اند. آن وقت مي گويند مکتب اصيل و ناب اسلام اين است و جز اين نيست.
ما با گرايش به مکتبهاي بيگانه استقلال مکتبي خودمان را ازدست مي دهيم. حال مي خواهد آن مکتب کمونيزم باشد يا اگزيستانسياليسم يا يک مکتب التقاطي. با اين شيوه ها و با اين طرز تفکر به استقلال فرهنگي نخواهيم رسيد و به ناچار محکوم به فنا خواهيم بود. اين اعلام خطر بزرگي است که من مي کنم. ما اگر مکتب مستقلي نمي داشتيم، خوب در آن صورت مي گفتيم، چاره اي نداريم بايد يا به اين گروه ملحق شويم، يا به آن گروه. ولي درد بر سر اين است که چنين مکتب مستقل و غير نيازمند بغيري را داريم. اين از خودباختگي ماست که فکر مي کنيم آنچه را که داريم بايد از دست بدهيم وکالاي ديگران را مورد استفاده قرار بدهيم.
در جامعه خودمان به کرات ديده ايم که کسي في المثل شيفته منطق دياليکتيک دين او را و اسلام او را از ريشه مي کند که منطق اسلام هم همان منطق مبينيت که در دنيا مد شده که مي گويند زيربنا اقتصاد است او هم بدون تعمق و طوطي وار مي گويد زيربناي اسلام هم اقتصاد است. بدون اينکه بفهمد معني اين سخن که زيربنا اقتصاد است، محو و طرد هر گونه معنويت است. معنويتي که اسلام بر اساس آن بنا شده است. يا خودباخته ديگري مي بيند مبارزه با مالکيت امروز شايع و رايج است، او هم بدون آنکه با ضوابط و معيارهاي اسلامي آشنائي داشته باشد مي گويد، آقا مالکيت اختصاصي نبايد وجود داشته باشد، اسلام هم منکر مالکيت اختصاصي است. من نمي خواهم بگويم در اين موارد سوء نيتي درکار است، ولي اگر کاري يا عملي ، خطري بزرگ به دنبال داشته باشد، بروز خطر ديگر ربطي ندارد که سوء نيت در کار باشد يا نباشد. در نظر بگيريد اگر کسي در ساختماني بنزين بريزد. بعد هم کبريت بکشد، حتي اگر کبريت را براي روشن کردن سيگارش استفاده کند، باز دراصل فاجعه تفاوتي رخ نمي دهد، وقتي که فضا پر از گاز قابل اشتعال باشد ولو سوء نيتي هم وجود نداشته باشد، کبريت که زديم آتش مشتعل مي شود و انفجار رخ مي دهد.
به دليل همين نگرانيها است که من بر روي مسئله استقلال، و بالاخص استقلال مکتبي زياد تکيه دارم. ما اگر مکتب مستقل خودمان را ارائه نکنيم، حتي با اينکه رژيم را ساقط کرده ايم و حتي با اين فرض که استقلال سياسي و استقلال اقتصادي را بدست آوريم اگر به استقلال فرهنگي دست نيابيم، شکست خواهيم خورد، و نخواهيم توانست انقلاب را به ثمر برسانيم.
ما بايد نشان بدهيم، جهان بيني اسلامي، نه با جهان بيني غرب منطبق است و نه با جهان بيني شرق و به هيچکدامشان وابسته و محتاج نيست. اين چه بيماري است که حتي جهان بيني اسلامي را مي خواهند با جهان بيني اسلامي را مي خواهند با جهان بيني هاي بيگانه تطبيق بدهند.
بعضي ها، به آيات قرآن که مي رسند، آنقدر آنها را تأويل و توجيه مي کنند تا اينکه بهر ترتيبي شده، آنرا با يکي از مکاتب غربي يا شرقي منطبق کنند. اين نکته را قبلاً هم مکرر گفته ام که بعضيها، تا اسم ملک و فرشته مي آيد، تلاش مي کنند به طريقي آن را تعبير و تفسير کنند. من صريحاً مي گويم که اين روش خطاست.
اگر شما هنوز به درک اين مفاهيم قرآني نائل نشده ايد، بايد کوشش و مجاهده کنيد تا آنرا دريابيد. شما چه بخواهيد، چه نخواهيد، در قرآن دهها معجزه ذکر شده است. اينها از مفاخر قرآن است. اگر اين مسائل نبود اصلاً دين نيمي از رسالت خودش را از دست داده بود. دين آمده است تا ديد نا را وسيع کند. امر حسي که نيازي به آمدن پيامبران ندارد.
دين آمده است تا ايمان به غيب براي ما ايجاد کند. دين مي خواهد ارزش انسان را تا آنجا بالا ببرد که بتواند از قوانين معنوي استفاده بکند و حتي آنرا بر ضد قوانين مادي به کار اندازد. قوانين مافوق مادي آنگاه که در قوانين مادي دخل و تصرف بکنند، نام معجزه بر آن مي گذاريم. در قرآن تا دلتان بخواهد معجزه ذکر شده است. من نمي دانم گويا عده اي رو در بايستي دارند تا در قرآن به معجزه مي رسند شروع مي کنند به تاويل و تعبير کردن. تا مي رسند به شکافتن دريا براي موسي، مي گويند مقصود اين است که در آن موقع دريا در حالت جذر بوده، و در زمان غرق شدن فرعون هم دريا حالت مد پيدا کرده است. اگر عصاي موسي، اژدها شد، مقصود اين است که قدرت منطق و قوه بيان موسي، بر سلاح تبليغ آنها، غلبه کرد و چون اژدها منطقهاي آنان را بلعيد. معناي چنين سخناني انکار صريح قرآن است معنايش اين است که ما استقلال در فکر نداريم، معنايش اين است که ما قرآن را پيشوا قرار نداده ايم، بنا را بر اين گذاشته ايم که مکتبهاي ديگر را بپذيرم و بعد آيات قرآن را بر اساس آنها توجيه و تفسير کنيم.
من بعنوان نصيحت مي گويم، کساني که اين چنين فکر مي کنند يعني مي خواهند مکتب اسلام را با مکاتب ديگر تطبيق دهند و يا عناصري از آن مکتب را در اسلام وارد کنند، چه بدانند، و چه ندانند در خدمت استعمار سياسي يا عامل استعماري اقتصادي هستند، خدمت اينها به استعمار، از خدمت آنها که عامل استعمار هستند. خدمت اينها به استعمار، از خدمت آنها که عامل استعمار سياسي يا عامل استعمار اقتصادي هستند. به مراتب بيشتر هست و به همين نسبت خيانت آنها به ملت بيشتر و عظيمتر از اين رو و با توجه به اين خطرات براي حفظ انقلاب اسلامي در آينده از جمله اساسي ترين مسائل، که مي بايد مدنظر داشته باشيم حفظ و اشاعه استقلال مکتبي و ايدئولوژيک خودمان است .
آزادي و اختيار
آزادي و اختيار يکي ديگر از شرائط تکليف است. يعني انسان آنگاه مکلف است به انجام يک وظيفه که اجبار و يا اضطراري در کار نباشد. اگر اجبار (اکراه) يا اضطرار در کار باشد، تکليف ساقط مي گردد.
اجبار(اکراه) مانند اينکه يک قوه جابره شخصي را تهديد کند به اينکه حتماً روزه خود را بخورد به طوري که اگر نخورد، جانش در خطر قرار خواهد گرفت بديهي است که در چنين مورد تکليف روزه ساقط مي شود يا اگر کسي مستطيع شود و يک شخص جابر او را تهديد کند که اگر به حج برود به جان او يا کسانش صدمه وارد خواهد آورد. پيغمبر اکرم فرمود: رفع ما استکر هوا عليه يعني آنجا که اکره و اجبار به ميان آيد تکاليف ساقط است.
اضطرار آن است که انسان از طرف شخصي مورد تهديد قرار نمي گيرد بلکه اين خود او است که انتخاب مي کند، ولي اين انتخاب معلول شرائط سختي است که پيش آمده است، مانند کسي که در بياباني درمانده و گرسنه است و جز مردار غذائي که سد جوع کند نمي يابد، در چنين موارد تکليف حرمت خوردن مردار ساقط مي شود. پس فرق اجبار و اکراه با اضطرار آن است که در مورد اجبار و اکراه انسان از طرف يک قوه جائروجا بر مورد تهديد قرار گيرد که فلان خلاف را بايد انجام دهي و اگر انجام ندهي فلان صدمه را به تو خواهم زد و انسان براي آنکه صدمه و ضرري را از خود «دفع» کند يعني نگذارد وارد شود ناچار برخلاف وظيفه خود عمل مي کند.
ولي در اضطرار پاي تهديد در کار نيست، بلکه مجموع شرائط طوري پيش آمده که وضع نامطلوبي را بر او تحميل کرده است. و او براي آنکه آن وضع را رفع کند يعني آنچه وجود دارد مرتفع سازد ناچار است برخلاف وظيفه اصلي خود عمل کند.
پس تفاوت اکراه و اجبار با اضطرار در دو جهت است:
1- در اکراه و اجبار پاي تهديد انسان در ميان است، بر خلاف اضطرار.
2-در مورد اکراه و اجبار انسان براي دفع يک وضع نا مطلوب چاره جوئي مي کند. و در مورد اضطرار براي رفع چنان وضعي چاره جوئي مي نمايد.
ولي اکراه و اجبار و همچنين اضطرار را از شرايط عمومي تکليف نمي توان به حساب آورد يعني کليت و عموميت ندارد اولا بستگي دارد به درجه صدمه و ضرري که بنا است دفع و يا رفع شود ثانياً بستگي دارد به اهميت آن تکليفي که انسان مي خواهد به علت اکراه يا اضطرار انجام ندهد.
بديهي است که هيچگاه به بهانه اکراه يا اضطرار نتوان به جان ديگران و به ضرر اجتماع و يا به زيان خود دين اقدامي کرد. برخي تکاليف است که هر ضرر و صدمه اي را به خاطر آنها بايد تحمل کرد.
جامعه مدني، قانون، آزادي
جامعه مدني، استقلالش مستلزم آزادي اجتماعي است و آزادي ملازم قانون است. بي قانون، هرج و مرج مي شود، نظام و جامعه اي شکل نمي گيرد تا آن جامعه، جامعه مدني باشد. اين احساس وظيفه شرعي و تاريخي اي است که من در اين مرحله کرده ام و روي اين مسئله هم مي ايستم و آن اين است که اگر بتوانيم نشان دهيم که دين يا آزادي سازگار است، در دنياي امروز و فردا موفق خواهيم بود.
مهم اين است که منتظر نباشيم که در جامعه ما يک نفر بيايد و از اين مباحث، تعريفهاي دقيقي کند و بعداً همه بگويند:« اطاعت! همه اين کار را مي کنيم».
آزادي در جامعه مدني
جامعه مدني مورد نظر ما- که عقل بشري هم در طول زمان به اين نتيجه رسيده است که صلاح مردم در آن است- جامعه اي است که در آن آزادي را پناه قانون وجود خواهد داشت. منتها قانوني که آزادي را به رسميت بشناسد.
قانون مادر و مبناي نظام ما، قانون اساسي است که هم حق حاکميت مردم را بر سرنوشت خويش و هم آزاديهاي اساسي را براي جامعه به رسميت شناخته است. آزادي در پناه قانون و قانون حامي آزادي است. در اين صورت است که مي توان بر اين مبنا آزادي مشروع و مطلوب را در جامعه نهادينه کرد.
مهم ترين شرط استقرار جامعه مدني، پذيرش قانون اساسي است و قانون مهمترين شرط مردم سالاري، احترام به تأييد و رأي اکثريت است.
واقعيتها هم نشان مي دهد که آزادي در کشور ما حتما بايد موازين اسلامي را رعايت کند، زيرا اولاً اکثريت اين مردم مسلمان اند و همين مردم اند که به نظام اسلامي و جمهوري اسلامي رأي دادند و محور و مدار اين نظام، رهبر معظم و ولي فقيه است و نهادها و ارگانهاي ديگر، حول محور رهبري شکل گرفته اند. ثانياً اسلام جانمايه فرهنگ، هويت فرهنگي و تاريخي ماست. حتي کساني که به اسلام اعتقاد ندارند، اگر منصف باشد، مي دانند که مايه مهم هويت تاريخي و فرهنگي ما در هزار و چار صد سال گذشته اسلام بوده است.
اگر ما جامعه اي پايا و پويا مي خواهيم، آن جامعه بايد مبتني بر هويت فرهنگي ما باشد و اگر از ديد جامعه شناختي هم به مسئله نگاه کنيم، اهتمام به فرهنگ اسلامي و اسلام، شرط استقلال و پيشرفت ماست. تمام کساني که ايران و ايراني را سربلند و مستقل و آزاد مي خواهند، نمي توانند به اين عامل مهم در نظام ما که يک نظام ديني و اسلامي است، بي اعتنا باشد.
سخنراني به مناسبت آغاز درس رسمي حوزه پس از پايان غائله انجمنهاي ايالتي و ولايتي، 11/9/41- کتاب نهضت امام خميني، ص 198، 200.
چرا در مطبوعات عليه روحانيت سمپاشي مي کنند، چرا مطبوعات را آزاد مي گذارند که نسبت به روحانيت و مقدسات اسلام هر اراجيفي را بنويسند؟ چرا جشن هفده دي را آزاد مي گذارند؟
نامه سرگشاده به هويدا، 27/1/46- کتاب خميني و جنبش، ص ٣٤ و ٣٢.
حکومت پليسي شما و اسلاف شما به خواست آنان که مي خواهند ملل شرق به حال عقب افتادگي باشند، حکومت قرون وسطايي، حکومت سرنيزه و زجر و حبس، حکومت اختناق و سلب آزادي و حکومت وحشت و قلدري است به اسم مشروطيت بدترين شکل حکومت استبداد و خونسردي و با نام اسلام، بزرگترين ضربه به پيکر قرآن کريم و احکام آسماني است و با اسم تعاليم عاليه اسلام يک يک احکام اسلام را زير پاي گذاشته و اگر خداي نخواسته فرصت يابيد، خواهيد گذاشت...
آنها (اجانب) نمي خواهند ما در بين ملت آزاد باشيم و گويندگان ما آزاد باشد و شماها مامور اجرا هستيد، مامور چشم و گوش بسته و مامورين بي چون و چرا.
کتاب کشف الاسرار، ص 39
آنهايي که امروز قسمتي از جهان را به آتش و خون کشيده و کشت و کشتار به راه انداخته اند، براي اين است که مي خواهند در چپاول ملتها و بلعيدن سرمايه ها و دسترنج آنان بر يکديگر سبقت گيرند و کشورهاي ضعيف و عقل افتاده را تحت سلطه و اسارت خود درآورند.
لذا به اسم آزادي، عمران و آبادي دفاع از استقلال و تماميت ارضي کشور و به عناوين فريبنده ديگر هر روز در گوشه اي از جهان آتش جنگ را شعله ور ساخته و ميليونها تن بمب آتشزا بر سر ملتهاي بي پناه فرو مي ريزند.
کتاب کشف الاسرار ، ص 39
آنهايي که امروز قسمتي از جهان را به آتش و خون کشيده و کشت و کشتار به راه انداخته اند، براي اين است که مي خواهند در چپاول ملتها و بلعيدن سرمايه ها و دسترنج آنان بر يکديگر سبقت گيرند و کشورهاي ضعيف و عقب افتاده را تحت سلطه و اسارت خود درآورند. لذا به اسم آزادي، عمران و آبادي، دفاع ازاستقلال و تماميت ارضي کشور و به عناوين فريبنده ديگر هر روز در گوشه اي از جهان آتش جنگ را شعله ور ساخته و ميليونها تن بمب آتشزا بر سر ملتهاي بي پناه فرو مي ريزند.
کتاب کشف الاسرار، ص 289.
شما در تمام کشورهاي جهان يک نظر بيندازيد. از آن روزي که تاريخ به ما نشان مي دهد که بشر براي خود حکومت تشکيل داده ها تا امروز که حکومتهاي بزرگ با نامهاي مختلف ميان توده بشر برپاست غير از اين هست که يکدسته با زور سرنيزه حاصل رنجهاي طبقه زيردست را فداي استفاده ها و شهوترانيهاي خود مي کنند لکن نامهايي روي آن گذاشته اند که توده را با آنها سرگرم و اغفال مي کنند...
تمام قانونهاي جهان راههاي حيله اي است که بشر براي استفاده خود باز کرده و با نامهاي مختلف بر ديگران تحميل مي کند. فرق اين است که حيله گري هر دسته که بيشتر است، نامهاي خودداري آنها فريبنده و زر و زيوردارتر است. هيچ فرق اساسي اي ميان مشروطه و استبداد و ديکتاتوري و دمکراسي نيست، مگر در فريبندگي الفاظ و حيله گري قانونگذارها. آري شهوترانها و استفاده چي ها فرق مي کنند.
کمونيستي همان ديکتاتوري است با اختلاف اسم وگرنه باز يک دسته رنجبر، يک دسته شهوتران، يک دسته حزب کارگر و يک دسته در راس آنها حکومت مي کنند و خون آنها را مي مکند و در قصرهاي با عظمت و اتومبيلهاي آخرين سيستم به عيش و عشرت اشتغال دارند.
پيام به حوزه هاي علميه و ملت ايران،20/6/51- کتاب آواي انقلاب،ص 67.
بايد به اسم ماموريت براي وطنم وطن به حال خرابي و عقب افتادگي باقي باشد و اسلام که تنها پناهگاه اين ملت و سد راه اجانب است، شکسته شود. گويي مامور است که طبقه جوان روشن را چه روحاني و چه دانشگاهي سرکوب کند. مامور است که مدارس را هتک و علماي اسلام را حبس و زجر کند. مامور است مقدسات کشور را به دست اسرائيل و مربيان آن بدهد. مامور است که سرمايه گذاران خارجي را به باقيمانده ثروت کشور مسلط کند. مامور است که موجبات فحشا را با هر صورت اشاعه دهد و هتک نواميس قرآن کند. مامور است که مستشاران خارجي و کارمندان آنان را مصونيت دهد و ازملت و روحانيون و دانشمندان و دانشجو سلب مصونيت نمايد.
در اين موقع بسيار حساس تاريخ ايران، شاه به وسيله کارشناسان خود دست به توطئه خطرناکي زده است که با اندک سستي و تغافل، ملت ايران بايد از به دست آوردن آزادي و استقلال و حقوق بشر مايوس شود و خود را براي همه نوع اختناق و شکنجه و قتل و غارت مهيا کند و اسلام بايد از احکام نوراني خود چشم بپوشد.
تبديل مهره به مهره اي که از اول با اسلحه فريب و رياکاري وارد ميدان شده است به امر شاه، توطئه اغفال ملت و شکستن نهضت اسلامي است و به هدر دادن خون جوانان عزيز اسلام.
در اين پانزده سال و به خصوص در اين ماههاي اخير، دژخيمان شاه با قتل عامهاي شهرستانها و جرح و حبس و تبعيد، روي تاريخ را سياه کردند. اکنون که ثابت شد توپ و تانک و ارعاب و تهديد در مقابل ملت بپاخاسته، اثر خود را از دست داده، دست به نيرنگ شيطاني زده و با مطالب بسيار اغفال کننده مي خواهد جنايتها و خيانتهاي خود را ادامه دهد.
تاريخ پرشرف اسلام را در مجلسين تغيير دادند و امر شاه و وزير در مقابل مجلسين ارزش قانون ندارد و اين امر پوچ شاهد بزرگي است بر نيرنگ شيطاني شاه. امر بي ارزش بستن قمارخانه ها نيرنگ ديگري است براي اغفال جناح روحاني. در محيطي قمارخانه ها را به خاطر احترام به اسلام مي بندند که تمام مراکز فحشا به قوت خود باقي و بر خلاف مقررات اسلامي و آيات قرآني، ستمکاري و قتل و غارت امري عادي براي دژخيمان شاه شده است. در محيطي گفته مي شود که آزادي داده ايم که بهترين فرزندان عزيز اسلام و ايران در حبس و زير شکنجه شاهانه و در تبعيد بسر مي برند. در محيطي دم از احترام علماي اسلام در حبس غير قانوني و درتبعيد گاهها بدون مجوز بسر مي برند...
آنان در محيطي، احترام به روحانيون و اسلام را اعلام نمودند که اکثر مساجد سرتاسر ايران را بسته و خطبا را از گفتار ممنوع کرده اند.در محيطي، حکومت آشتي ملي را اعلام نموده اند که توپها و تانکها و مسلسلها توسط ارتش و ساير ماموران در شهرستانها مشغول سرکوبي ملتي است که حقوق اوليه بشر و اجراي احکام اسلام را خواستار است...
جناحهاي سياسي و جبهه ها و نهضتها نخواهند آشتي کرد و نمي توانند آشتي کنند که آشتي به اسارت کشيدن ملت و از دست دادن مصالح کشور است و سياسيون چنين ننگي را نخواهند مرتکب شد.
اعلاميه به مناسبت عيد سعيد فطر، 15/6/57
ملت عظيم الشان ايران... به حرفهاي فريبنده شاه و دولت و طرفداران اندک آنان گوش ندهيد که جز براي بدست آوردن فرصت شيطاني چيزي نيست.اينان که براي فريب ملت از آزادي دم مي زنند، زندانهايشان ازروحاني و دانشگاهي، بازاري و سياسي، کارگر و دهقان لبريز است و بزرگان روحاني و سياسي به جرم حث گويي و آزاديخواهي در تبعيدگاهها بسر مي برند. اين چه آزادي است سانسور مطبوعات هنوز به حال خود باقي است و از نشر مسائل اساسي و حياتي ملت شديداً جلوگيري به عمل مي آيد و حکومت شبه نظامي در سراسر ايران برپاست؟.... شاه و دولت او که قيام مسلحانه بر ضد ملت حق طلب و بر ضد قانون اساسي و بالاخره برضد احکام آزاديبخش اسلام نموده اند، قهراً خائند و اطاعت از آنان، اطاعت از طاغوت است. به آنان مجال ندهيد و با اعتصاب و اعتراض دنيا را از اعمال وحشيانه آنان آگاه کنيد.
این شاه مي گويد اينها نرسيدند به آن حدي که لايق آزادي بشوند. نرسيدند به آن حد من نمي فهم يعني چه؟ چطور نرسيدند به آن حد که لايق آزادي باشند؟ مردم که داد مي کنند آقا چرا اين کارهاي غلط را مي کني، اينها نرسيده اند به آن حد،؟ برسند به آن حد بايد ديگر حرف نزنند،؟ هر چه تو سرشان مي زنند حرف نزنند تا اينکه معلوم بشود رسيده به آن حدي که بشود به آنها آزادي داد، رسيده اند؟!
همين امروز براي من يک روزنامه اي را آورده بودند، ديروز هم که آقاي کارتر در نطق خود فرموده اند که شاه از باب اينکه يک آزادي مي خواهد به مردم بدهد مردم با او مخالفند و اين ملت که با اين مخالف است، براي اين است که آنها مي گويند آقا بگذار آزادتان کنيم و اينها فريادشان در آمده است که ما آزادي نمي خواهيم. ايشان فريادش از آن ور بلند است، - بلندگوهاي شاه- براساس منطق آقاي کارتر که استاد اعظم است، منطق ايشان اين است، فرياد بلندگوهاي شاه است که مي گويد: بگذاريد من يک زندگي مرفه به شما بدهم و اينها ميگويند: ما نمي خواهيم، ما نمي خواهيم، مي خواهيم توي اين چادرها زندگي کنيم. خوب ما با اين مردم چه بکنيم، ما با اين کارتر چي بگوييم، چه فحشي لايق اوست که نبايد داد؟ هيچي؛ بگوييم نمي داند کارتر،؟ اطلاع ندارد؟ معقول است اين معني که او بي اطلاع باشد و آن وقت من و شما مطلع باشيم؟ کارشناسان او پر است و در همه جا و در اعماق همه جا هستند.
اين مي داند؛ مي خواهد کي را بازي بدهد؟ اين حرف را که مجمع کذا مي زند که همه اختلافاتي که هست در ايران براي اين است که شاه مي خواهد اين کار را بکند- آزادي بدهد- مردم با او مخالفت مي کنند. خوب اين را اگر در هر جايي بگويند که مطلع از واقعيت نباشند، مي گويند خوب اينها يک دسته ديوانه هستند در ايران- همه اهالي ايران ديوانه هستند در ايران- براي اينکه شاه که اين قدر رئوف است و ميخواهد شما را آزاد کند، خوب چرا شما نمي خواهيد آزاد بشويد؟ اينکه مي خواهد يک زندگي خوبي به شما بدهد، آخر چرا زير بار زندگي خوب شما بيرون برويد؟ شما دلتان نمي خواهد از خودتان از خودتان نان داشته باشيد، دلتان نمي خواهد نمي خواهد زندگي مرفه؟ او مي خواهد بدهد، آن طور جلو آورده، دستهايش را اين طور کرده آقا بياييد بگيريد، همه مي زنيد زير دستش که برو ما نمي خواهيم؟ اين منطق آقاي کارتر است، منطق رئيس جمهور امريکاست، با فهم اين را مي گويد، نه اينکه نمي فهمد، کارتر را نمي توانيم بگوييم نفهم است، کارتر با فهم اين حرف را مي زند، مي گويد، شايد يک دسته اي اغفال بشوند، يک دسته اي را شايد اغفال کند، شيطنت دارد، ماها گرفتار يک همچنين موجوداتي هستيم در عالم.
مي گويند اينها لايق آزادي نيستند، خود شاه هم اين را مي گويد که «مملکت ما باز افرادش جوري نشده اند که لايق نباشند آزاد بشوند. همه اينهايي که لايق نيستند بايد توي حبس باشند! مملکت ما افرادش لايق نيستند و بايدتوي حبس باشند، اينها لايق اينکه بگويند آقا حبس نباشيد، لايق اينکه به آنها آزادي بدهيم، مملکت ما افرادش لايق نيستند که آزادي بدهيم» چرا، براي اينکه دارند فرياد مي زنند و داد مي زنند که آقا آزادي بدهيد، اينها لايق نيستند؟
معلوم شد منطقها فرق دارد. منطق شاه اين است که در مملکت من «آزادي» است، يعني همه چيز«تحت شکنجه» است، اين منطق است. يک کسي اسم آزادي را مي گذارد روي آن چيزي که شما مي گوييد شکنجه است.
ايشان مي فرمايد- بر حسب اين منطق- که اشخاصي که توي حبس در اختناق واقع شده اند، در حبس واقع شده اند، در شکنجه واقع شده اند، مال اين است که اعطاي آزادي به ايشان کردم!...
شما خيال نمي کنيد که آن وکلايي که شاه خودش انتصاب مي کند و به ملت هم مربوط نيست، اين خودش چيست؟ خير اينها را سفارتخانه اسمهايشان را هم نوشته اند، مي آورند و مي دهند به اين، و ميگويند اينها بايد وکيل باشند. اين حالا نبوده است، در زمان رضا خان هم همين طور بوده است. از سفارتخانه،اسمها تعيين مي شود منتها در يک وقتي سفارت انگليس اين کارها را مي کرد و سابقش هم لابد سفارت روس مي کرده و حالا سفارت امريکا مي کند، شايد هم با هم باشد، انگليس و چين و شوروي و امريکا تفاهم کرده باشند، براي خوردن مال مردم؛ تفاهم هم مي کنند،آن گازش را مي برد و او نفتش را، اين وکلاي ما ديکته امريکا هستندو از شاه هم بود مي گفتيم خوب باز اهل مملکت است، يا اينکه يک اهل مملکت اينجوري ما نمي خواهيم، لکن او خودش هم اين را نمي گويد، از آنجا مي نويسند اينها بايد وکيل بشوند و او عيناً ارجاع مي دهد به دستگاههاي اجرايي و مي گويد اينها وکيل بشوند، مردن چکاره اند، مردم کي اند، به مردم چکار دارند اينها؟
اگر شما به قوانين اسلام اعتقاد داريد، اين قوانين اسلام، و اگر به قانون اساسي اتکار داريد، قانون اساسي به مردم آزادي داده است در مسکن، در کارهاي خودش، در مالش، در جانش آزادي داده، قانون از اين زورگوييها منع کرده است.
ما مي گوييم شما بياييد به قانون عمل کنيد، قانون اساسي را مي گذاريم زمين، شما يک نماينده بفرستيد ما هم يک نماينده مي فرستيم، شما که مي گوييد ما قانوني هستيم، مترقي هستيم، اين قانون اساسي ما است، مي گذاريم زمين، به قانون اساسي عمل کنيد که علماي اسلام درصدر مشروطيت جان دادند براي گرفتن اين و رفع اسارت ملتها. شما بنشينيد به اين قانون اساسي عمل کنيد. قانون اساسي مطبوعات را آزاد کرده است، شما آزاد مي کنيد؟ ما مرتجعيم که مي گوييم بگذاريد به قانون اساسي عمل بشود؟ بگذاريد مطلوعات آزاد باشد؟ بگذاريد که اين مطبوعات روي عقيده خودشان چيز بنويسند؟!...
ما که مي گوييم به قانون اساسي عمل کنيد ما مرتجعيم؟! يا شمايي که دست جمعي مردم را حبس مي کنيد، تبعيد مي کنيد سلولهاي شما پر است از حبسيها، از علما، از اساتيد، از محترمين و از متدينين و بندرعباس پر است از تبعيدشدگان، براي اينکه اينها گفته اند ما نمي خواهيم اسير مردم باشيم، اسير استعمار باشيم...
قانون اساسي را که قبول داريد، ولو سابقاً زمزمه ميکردند که اين قانون مال پنجاه سال پيش از اين است، قانون اساسي که قضيه پنجاه سال پيش از اين ندارد، قانون اساسي مي گويد: ملت بايد آزاد باشند، کشور ايران بايد مردمش آزاد باشند، مطبوعات بايد آزاد باشند و هيچ کس حق ندارد جلوي قلم را بگيرد...
آنها که داد از حقوق بشر مي زنند، کاري براي بشر انجام نداده اند، آنها که لفظاً داد از آزادي مي زنند، اين جبهه هاي مختلف کاري براي انسانها انجام نداده اند.آن که کار انجام داد و مبدأ است و مي تواند بشريت را نجات بدهد، مجاهدات ملت ايران بوده و هست، مجاهدت ملت ايران با اتکال به اسلام و توجه به خداي متعال ما را نجات ذداد و از اين به بعد هم نجات خواهد داد...
آنهايي که دم از دموکراتيک مي زنند، کاري نکنند که آزادي از دست برود و نمي توانند بکنند.
سخنراني در جمع کارکنان و کارگران کيهان- روزنامه کيهان، 26/2/85.
براي مطبوعاتي ما احترام قائل هستيم که بفهمد آزادي بيان و آزادي قلم يعني چه. اينکه گفته مي شود آيا به اين معني است که انساني بزند و سرکشي را بشکند، آزاد است که قانون شکني بکند، آزاد است که بر خلاف مسير ملت عمل بکند، آزاد است که بر ضد ملت توطئه بکند؟! آزادي در حدود قوانين و کارهاي عقلايي مي باشد. من اکنون اسم مطبوعاتي را نمي برم لکن در بعضي مطبوعات مي بينم که اينها از آزادي سواستفاده ميکنند، با اسم آزادي مي خواهند آزادي را از مردم سلب کنند.
مردم با اين زحمتي که در اين سالهاي طولاني کشيدند و با اين خونهايي که در اين دو سال اخير دادند آزاد شده اند؛ بعضي مطبوعات به اسم آزادي مي خواهند و از مردم سلب آزادي کنند، به اسم آزادي قلم بر خلاف مسير ملت عمل بکنند و دست چپاولگران را باز کرده و در ميان ملت اختناق ايجاد نمايند. اين معني آزادي نيست اين معني خيانت است. اينکه داده مي شود. به ملت آزادي است نه خيانت، آزادي قلم است، نه خيانت قلم، قلم آزادي بيان است، نه بيان خائنانه...
ما از بعضي ها مطبوعات توطئه مي فهميم براي اينکه مي بينيم اين مسائلي که به ضد انقلاب است آن را با آب و تاب و تفسير طولاني مي نويسند و مسائلي که بر وفق انقلاب است يا نمي نويسند و يا با اشاره رد مي شوند؛ اين طور مطبوعات مورد قبول ملت نيست و مردم اين قبيل روزنامه ها را نمي خرند و اگر گفته شود که روزنامه اين طور است مردم خودشان نمي خرند. مردم آزادند براي اينکه نخرند، وقتي اين قبيل روزنامه خريده نشد، بسته مي شود.
سخنراني در جمع بانوان سازمان حمايت خانواده هاي قم- روزنامه کيهان، 5/3/58.
قشرهايي که با اسلام کار ندارند، گر چه به آزادي کار دارند، آزادي را مي خواهند اما آزادي به غير اسلام. ملت ما توجه کنند که لااقل داخل اين طور حزبها نشوند.
اينها آزادي منهاي اسلام را مي خواهند و اين غير از طريقه شما است. شما اسلام را يم خواهيد که اسلام به ما آزادي بدهد و نه آزادي منهاي اسلام.
مسئله آزادي و مرجع
مولانا جلال الدين در مثنوي داستان روستائي و شير و گاو را آورده است که معروف است:
روستائي گاو در آخور ببست شير گاوش خورد و بر جايش نشست
ماجرا اين است که شيري وارد طويله روستائي مي شود، گاو او را مي خورد و به جايش مي خوابد. روستائي در تاريکي شب به طويله مي رود و به خيال گاو، دست بر پشت شير مي مالد. بيچاره نمي داند که پشت چه موجودي را مي خارد:
اگر در کشور، امکان اظهار نظر از جانب مردم نباشد، آن کشور حکم آن محوطه تاريک را پيدا مي کند، که در آن شير به جاي گاو پنداشته شود، و آنگاه معلوم است که چه پيش خواهد آمد.
اين چنين گستاخ زان مي خاردم که در اين شب گاو مي پندارم
اين يک امر تجربه شده است که در يک کشور، هيچ اقدامي اساسي، هيچ پيشرفتي نمي تواند به ثمربرسد، مگر آنکه خواست و نياز و انديشه مردمش مورد شناخت قرار گيرد و در مسير درست به حرکت آورده شود، و اين از طريق بيان آزاد فکر ميسر است.
منظورم آن نيست که آزادي مطلق وجئد داشته باشد. در هيچ نقطه دنيا چنين چيزي نيست. ما خود تجربه تلخي از آزادي بي قاعده داشته ايم، زيرا آزادي لگام گسيخته، خفقان لگام گسيخته به دنبال مي آورد. در فاصله شهريور 20 تا مرداد 32، يعني سقوط مصدق، آزادي نسبي در ايران بود، هم نسبي و هم همراه با مقداري هرج و مرج. در اين مدت 1413 روزنامه و نشريه وجود داشته است، که در مقايسه با چند روزنامه دوره رضاشاهي رقم هنگفتي است. اکنون که نگاه بر محتواي بعضي از آنها مي اندازيم، آدم از خجالت سرخ ميشود: دشنام، شعار، لحن شوريده وار. نتيجه آن شد که بعد از آن، طي بيست و پنج سال، مطبوعات مي بايست روي خط باريکي حرکت کنند؛ که باب طبع قدرت حاکم باشد. يک خط خرچنگي پر از ابتذال.
معني آزادي نبايد آن باشد که نخاله ها سر برآورند و ميداندار آزادي بيان گردند. محيط سالم آن است که همه افراد کشور- تا زماني که فکر مخربي را القاء نمي کنند- در آن زبان گويا داشته باشند. تحقق اين امر در گرو دادگستري است که قانون درست و اجراي درست داشته باشد. اگر اين بود، آزادي حد خود را خواهد شناخت، و خارج از آنچه مزاح و مصلحت يک ملت آماده جذب آن است حرکت نخواهد کرد.
فقدان آزادي بقدر کافي امتحان شوم خود را داده است. نه تنها شأن و انسانيت را در خطر مي اندازد، بلکه درشئون ديگر که اقتصاد، سامان اجتماعي، و سلامت کل نظام حکومتي باشد، اثر مي گذارد. ديگر با افزايش جمعيت و پيچيده شدن سبک زندگي، آزادي يک تجمل نيست بلکه بي کمک آن حتي نمي توان نيازهاي پيش پا افتاده جامعه را برآورده کرد.
کشورهاي سوسياليستي- مارکسيستي شرق اروپا، يعني اتحاد جماهير شوروي و لهستان و مجارستان و اکنون که آلمان شرقي و چکسلواکي و بلغارستان گواه زنده اي بر اين معني اند، تجربه چند ده ساله ريشه اش به سنگ خورد و زماني که در آستانه خشکيدن قرار گرفت، راه بي بازگشتش تبديل به عقب گرد گشت، ولي چه کسي جوابگوي عمرهاي تلف شده، استعدادهاي عاطل مانده، و زندگي هاي برباد رفته است؟
طي اين هفتاد ساله ميليونها صفحه سياه شد تا ثابت کند که اين راه، علمي ترين و يگانه ترين راه نجات بشر بوده است، آخرالزمان آيه ها و فلسفه هاست، ولي چند چيز خيلي ساده، از نوع صف، شکم گرسنه، چهره ملول، و از همه مهم تر، بغض در سينه ها، نشان داد که قطره آب مي تواند سنگ خارا را سوراخ کند. سلسله جنبان و علت العللش همان يک کلمه ساده بود:آزادي.
وقتي خوب نگاه کنيم، طريقه سرمايه داري، غيرطبيعي ترين طريقه اي بوده است که بشر براي خود ايجاد کرده. کدام منطق ميتواند بپذيرد که يک فرد، انبوه ثروت در دست خود متمرکز کند، و ديگري دست به دهن باشد. اين خود استقرار نوعي بردگي غير مستقيم مي کند، زيرا ندارها محتاج و در قيد دارها خواهند بود، ولي چون قرن نوزدهم اروپا آ« را با حکومتي دموکراسي همراه مي کرد.
زمانه، قدري ديرتر يا زودتر حساب خود را تسويه مي کند، و بر اثر همين است که سرانجام دل مردم پس از تحمل زجر کمي خنک مي شود.
استالين زدائي و مائوزدائي را ببينيم. زماني بود که نام اين دو را در روسيه و چين بي وضو نمي شد بر زبان آورد. دانشگاه پکن به خود مي نازيد، که مائو تسه تونگ چند صباحي در کتابخانه اش مشغول به کار بوده، ولي همين دانشگاه سال گذشته مجسمه او را در محوطه خود منفجر کرد.
آنچه در اين جا گفته شد، بدان معنا نيست که نظام سرمايه داري غرب بايد نمونه مطلوب حکومت شناخته شود. به هيچ وجه. غرب کاري که کرده مردمش را از روي دلخواه به قبول نظامي رهبري نموده که بهتر از آن را نمي شناخته، و نمي توانسته ايجاد کند. در حالي که سوساليسم اروپاي شرقي، مردمش را به تحمل نظامي واداشته که اجبار بر فراز آن بوده. فرق ميان رضايت و اجبار است.
در غرب اروپا چون تلقين هاي تحميل را گرفته، و به جولان انديشه ميدان داده شده، فعاليت و شوق و ابتکار توانسته است به کار بيفتد، و اصالت کار، يک اصل مهم اجتماعي گردد. وگرنه نه آن است که اروپاي غربي سرزمين نظر کرده يا ارض موعود باشد. يونان و پرتقال هر در اروپايند. يونان خاستگاه دموکراسي غرب بوده است، ولي همين چند سال پيش از زير چکمه سرهنگ ها بيرون کشيده شد و هم اکنون واجد نه بيشتر از زندگي محقري است. پرتقال که نخستين کشور استعماري اروپا بود (نقش استعمار را در ايجاد تمدن غرب مي شناسيم) او نيز تا چند سال پيش در زير استبداد سالازار به سر مي برد، و از لحاظ پيشرفتگي، چيزي است در رديف يونان. چرا؟ براي آنکه تنها اروپائي بودن و به سبک غربي اداره شدن کافي نيست. کار و انضباط و دانش است که تعيين سطح مي کند. سوييس سرزميني است شبيه به کشمير، با نه بيشتر از کوهسارهاي زيبا و درياچه آب شيرين، ولي اين کجا و آن کجا، سوييس از لحاظ منابع طبيعي يکي از کشورهاي فقير دنياست، اما در عوض غناي مغز و دست دارد که پايان نا پذير است.
اگر سوسياليسم شرق اروپا کارش به ناکاني کشيده، مفهومش تائيد عکس آن که سرماسه داري غرب باشد نيست؛ دنياي سوم بايد راه سومي براي خود بيابد که با فرهنگ و مقتضياتش سازگار باشد. داشتن پارلمان و بعضي نشانه هاي غربي ديگر کافي نيست که بگويند کشوري در جرگه دموکراسي وارد شده است، زيرا کاريکاتور اينها را به آساني مي شود ساخت. اگر از ظواهر بگذريم و طالب معني باشيم، نظام مطلوب آن است که زمينه اي فراهم کند که بتواند جوهره انساني را رشد دهد، يعني به هر کسي اين فرصت داده شود که بنحو نسبي استعداد خود را بشکفاند.
ما در گذشته در فرهنگ خود آزادگي را به جاي آزادي مي شناختيم. آزادگي، آزادي درون است، رها بودن از قيدهاي خودپرستانه. بدينگونه، اصلاح از سرچشمه شروع ميشود که آن را تهذيب نفس خوانده اند. در محيط استبداد، نوميدي از آزادي اجتماعي، توجه را بر آزادگي بسيار خوب بود، ولي تنها فرد را رستگار مي کرد. در اين مورد، قطره قطره که جمع گردد، دريا نميشود، بنابراين ملاط اجتماعي در ميان نبود، و جامعه ناهموار مي زيست.
وضع زندگي جديد، ايجاب سامان دسته جمعي مي کند، و ترتيبي مي طلبد که جامعه تا آنجا که بشود حافظ حق فرد بماند. و فرد با راي خود و فکر خود و صداي خود، هشيار حق همگان باشد که حقوق فرد نيز در آن مضمر است. اين است که راي و حزب و اتحاديه و مجلس قانون گذاري تعبيه گشت و احتياط هائي از نوع تفکيک قوا به کار بسته شد. البته اينها همه صوري است و جنبه وسيله دارد. اصل آن است که انسانيت انسان مجال سير داشته باشد.
از اين رو مهم ترين و اصلي ترين تجلي آزادي و اصل دموکراسي را در آزادي بيان بايد جست. حکومتي که با نود و نه و نيم درصد آراء به قدرن رسيده، باز مي شود در ماهيت آن حرف داشت، زيرا راي را مي توان تحت تاثير گرفت: با تبليغ، ايجا هيجان، ارعاب يا پول (از تقلب حرفي نمي زنيم)، اما آزادي بيان – اگر خاص عده اي نباشد- جرقه هاي چون و چرا و برخورد عقايد مي پراکند که انديشه راکد را از رکورد باز مي دارد.
آزادي بيان، مادر آزاديهاست، اين است که مي ماند، در تاريخ سيران مي کند و آزاديهاي ديگر را که تجمع و مشاوره و راي طبيعت باشد، به دنبال مي آورد.
از اين رو به نظر مي رسد که مشکل ترين آزادي ها نيز همين است. اما مشکل بودنش دليل بر نيرومنديش است، زيرا حکوماي که از شنيدن حرف ديگران بيم داشته باشد، بيدرنگ و بسادگي اين دليل را به دست داده است که ريگي به کفشش است و بر حق بودن خود اطمينان ندارد.
در مورد مرجع نمي خواهيم تکرار مطلب بشود. سالهاست که حرف تسلط «روابط ب ضوابط» بر سر زبانهاست، و به طور کلي جريانهاي نفوذي، که از جانب پول باشد يا مقام با خويشاوندي با وقاحت، بي کار نبوده است.
دادگستري بمنزله کبد يک جامعه است، تصفيه کننده، و تنظيم کننده اعتدال بدن، وقتي درست کار نکند، چه انتظاري مي توان داشت که توليد، کسب، سياست خارجي، روابط اجتماعي، بتواند راه طبيعي خود را بپيمايد.
بزرگترين مشکلي که جامعه ما در گذشته داشته است، سرچشمه اش در نبودن دادخواهي بوده. از جورشان و فساد و دين فروشان و اجحاف ستمگرها تا بغض فروخورده عوام، صدها داستان به هزل و جد، و اززبان حيوانها و ديوانه ها و عاقل ها در اين باره داريم.
يک نمونه را بياوريم که در کتاب معارف بهاء ولد، پدر مولوي آمده است:
يکي از کلاوکان برخاست و به آوازه عدل و داد به دادشهر شد. ديد که در آن شهر ظالمان ظلم مي کردند. خواست که تا بازگردد گفتند «يک دينار بده، تا بازگردي» گفت«حال به شهر اندر روم» گفتند «دو دينار بده، تا به شهر اندر روي». گفت« همين جا فرود آيم، و بروم تا به شهرداد خواهم، گفتند «سه دينار بده، تا رهايت کنم، که اينجا فرود آئي» چون درماند گفت«دو دينار بدهم و بروم و داد خواهم» چون آنجا فرود آمد، اندکي آنجا بود، برفت و دم خسي ببريد، و زني داشت آبستن، بيفتاد و حملش تباه شد.
چون آن شخص به دادخواهي نزد امير شهر رفت، پيش از او مردي ديگر دادخواه آمده بود، و مي گفت که پدرم به فلان جاي کار مي کرد، در آن خانه سست بود و فرو افتاد و بر پدرم آمد و هلاک شد، اکنون آن در را بياريد تا قصاص کنند. چون در را بياوردند.
گفت عيب آن کس باشد که در برابر نهاده است. آن کس را بياوردند، گفت: گناه از کنيزک صاحبخانه بود که بر مي گذشت و صاحب جمال بود، دلم بدو مشغول شد، در را نيکو نتوانستم کرد» کنيزک را بياوردند قصاص کنند، گفت : گناه بي بي بود که کفش دريده بود، مرا به نزد کفشگر فرستاد» بي بي را بياوردند، گفت: عيب از کفشگر است که کفش را محکم ندوخته بود که ندرد. کفشگر را بياوردند، گفت آري تقصير از من است، و ليکن در شهر ما دو آهنگريم همه کارهاي اين شهر را مي کنيم، اگر مرا قصاص کنيد، جمله کارها بدان يکي باز مي ماند، و کار بر خلق دشوار و ننگ مي شود.
ليکن درآن شهر به گازر احتياجي نيست، و دو کس گازري مي کنند، يکي از ايشان را به جاي من بکشيد تا نقصاني پديد نيايد همچنان کردند و يک گازر را قصاص کردند.
اين مرد نيز ظلم خود را مرافعت کرد. حاکم گفت آن خرس را بدان کس دهيد که دمش بريده است تا نگاه دارد تا آنگاه که دمش باز دراز شود وزنش را بدين کس دهيد تا مجامعت کند، چندان که آبستن گردد».
من گمان مي کنم که از حکومت ستمکار يک چيز تاسف انگيزتر است و آن ملت ستمکار است . منظور از ملت ستمکار ملتي است که از ترتيب بي نصيب بيفتد،و بر اثر تحمبل جور و فشار، هم خود ستمکش بشود و هم ندانسته و ناآگاه ستمگر و وضع طوري باشد که هر کسي بر زيردست و ناتوان تر از خود اجحاف روا دارد. که البته اين نيز موجبش حکومت ستمکار است.
و اما ستم حکومت تنها آن نيست که حقوق مادي افراد را در معرض تجاوز قرار دهد، حقوق معنوي که شرف انساني يکي از آنها و در راس آنهاست، از همه خطيرتر است.
آزادي واقعي در نظام اسلامي و تفاوت آن با آزادي دروغين غربي
البته در خصوص آزادي حرفهاي بي پايه اي زده مي شود که اغلب از سوي دشمنان و ايادي داخلي آنها براي مشوه جلوه دادن الگوي جمهوري اسلامي به اذهان مردم جهان بخصوص هواداران انقلاب اسلامي، اگر چه معدودي غفلت زده و بازي خورده از خوديها نيز گاه آنچه را دشمن مي خواهد در باب آزادي به زبان مي آورند، ليکن حقيقت مشهود براي ملت بزرگ ايران، آزادي از اسارت طاغوت چه بر سر آنها مي آمد و کسي را جرات انتقاد و اعتراض نبود، و اين امام راحل عظيم الشان و شاگردان مخلص او بودند که آن طلسم وحشت را شکستند و نفسها را از سينه ها آزاد کردند. اينان که امروز در عزاي آزادي مي گويند و مي نويسند، در آرزوي آن آزاديي هستند که اسلام در آن نباشد و آنان بتوانند به فساد و تباهي و عشرت طلبي و جولان نفس روي بياورند. اگر چه به اين امر تصريح نمي کنند اما با طرح دروغ عدم آزادي- که آزادانه آن را بيان مي کنند!! – هدف نهائي خود را که آزادي منهاي اسلام است، را رو مي کنند.
در جمهوري اسلامي، يک وعده از اول انقلاب تا حالا بودند و باز هم هستند که در گوشه و کنار نق مي زنند و مي گويند: ما آزادي نداريم! اين نق را کجا مي زنند؟ آيا در يک اتاق دربسته مي گويند؟ در نظامي که اختناق وجود دارد و آزادي نيست، کسي که آزادي ندارد، نمي تواند حرفش را بزند. اگر بخواهد بگويد من آزادي ندارم، نمي تواند حرفش را بزند. مجبور است همين حرف را هم در يک پستو و اتاق و يک جمع خصوصي- همان طوري که در زمان رژيم گذشته بوديم- بيان کند؛ اما اين آقايان در روزنامه هاي کثيرالانتشار و مجله يي که ممکن است چند هزار نسخه چاپ بشود، حتي در راديو و تلويزيون جمهوري اسلامي حرف مي زنند و مي گويند: ما آزادي نداريم!! خدا آنها را به دست خودشان رسوا کرد. همين که در يک روزنامه ، يک نفر مي نويسد و چاپ مي شود و مي گويد ما آزادي نداريم، دليل اين است که او دروغ مي گويد. اگر آزادي نداريم، دليل اين است که او دروغ مي گويد. اگر آزادي نداشت، نبايد اين حرف چاپ مي شد و يا در بلندگوي عمومي کشور پخش مي گرديد. پيداست که او خلاف مي گويد و خودش نمي فهمد که آبروي خودش را مي برد.
مي گويند: اينهايي که به نماز جمعه مي آيند، همه ي ملت نيستند!!
مي گوييم: بسيار خوب، اينهايي که در راهپيمايي ميليوني 22 بهمن حاضر مي شوند، چه طور؟ آنهايي که تشييع جنازه امام آمدند و ده، يازده ميليون انسان در تهران جمع شدند، چه طور؟ آيا آن جمعيت، همه ملت يا نه؟ ملت، اسلام را مي خواست، جمهوري اسلامي را مي خواهد، دنبال سر رهبري است، پشت سر نظام جمهوري اسلامي است و هر کس که در راه اسلام حرکت مي کند و صدق و امانت او براي مردم آشکار شده، مورد اعتماد مردم است و مردم پشت سر او هستند.
آزادي در اسلام با آنچه در غرب وجود دارد اساساً و ماهيتاً با هم تفاوتهاي بسياري دارند و لذا هرگز انقلاب اسلامي به دنبال آن چنان آزاداي از ابتدا نبود که امروز فقدان آن به حسب انقلاب گذارده شود.انقلاب اسلامي، آزادي را از منظر اسلام و در چارچوب فرهنگ الهي خود جستجو مي کرد و مردم نيز همين را مي خواهند. در مکتب غربي ليبراليسم، آزادي انسان، منهاي حقيقي به نام دين و خداست؛ لذا ريشه آزادي را هرگز خدادادگي نمي دانند، هيچکدام نمي گويند که آزادي را خدا به انسان داده است؛ به دنبال يک منشا و ريشه ي فلسفي برايش هستند، که عرض کردم. ريشه هايي هم ذکر کرده اند و تفسير هاي گوناگوني در اين زمينه دارند. در اسلام،«آزادي» ريشه الهي دارد، خود اين، يک تفاوت اساسي است و منشا بسياري از از تفاوتهاي ديگر مي شود.آزادي در اسلام باارزشها محدود مي شود در حالي که در غرب، آزادي از لحاظ اخلاقي و ارزشي نامحدود است، چرا که در نظر آنان اخلاق و ارزشها نسبي هستند و حقيقت ثابتي وجود نداردو در غرب منافع مادي و قدرتها وسرمايه داران است که آزادي را محدود مي کند!
در ليبراليسم غربي چون حقيقت و ارزشهاي اخلاقي نسبي است، لذا آزادي نامحدود است. چرا؟ چون شما که به يک سلسله ارزشهاي اخلاقي معتقديد، حق نداريد کسي را که به اين ارزشها تعرض مي کند، ملامت کنيد؛ چون او ممکن است به اين ارزشها معتقد نباشد، بنابراين هيچ حدي براي آزادي وجود ندارد؛ منطقاً آزادي نامحدود است. چرا؟ چون حقيقت ثابتي وجود ندارد؛ چون به نظر آنها، حقيقت و ارزشهاي اخلاقي نسبي است. آزادي در اسلام اين طوري نيست. در اسلام، ارزشهاي مسلم و ثابتي وجود دارد؛ حقيقتي وجود دارد. حرکت در سمت آن حقيقت است که ارزش و ارزش آفرين و کمال است. بنابراين، آزادي با اين ارزشها محدود مي شود. اين که ارزشها را چگونه بايد فهميد و به دست آورد، مقوله اي ديگري است. ممکن است کساني راههاي غلطي را در فهم اين ارزشها بروند، ممکن است کساني راههاي درستي را بروند، آن خارج از اين بحث است. به هر حال آزادي، محدود به حقيقت و محدود به ارزشهاست.همين آزادي اجتماعي که اين قدر در اسلام ارزش دارد، اگر در خدمت ضايع کردن فرآورده هاي ارزشمند معنوي يا مادي يک ملت به کار گرفته بشود، مضر است، درست مثل حيات خود يک انسان. من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فکانما قتل الناس جمعياً» در منطق قرآن، کشتن يک انسان، مثل کشتن همه ي انسانيت است؛ اين مفهوم خيلي عجيبي است. کسي که دست به قتل يک انسان دراز مي کنند، مثل اين است که همه انسانيت را کشته است؛ چون تعرض به حريم انسانيت است؛ اين مفهوم خيلي عجيبي است. کسي که دست به قتل يک انسان دراز مي کند، مثل اين است که همه انسانيت را کشته است؛ چون تعرض به حريم انسانيت است، ليکن استثناء آن اين است : « بغير نفس او فساد في الارض» مگر اين که مورد اين تعرض قرار مي گيرد، خود او به جان کسي تعرض کرده باشد، يا فسادي ايجاد کرده باشد. ببينيد، ارزشها و حقايق ثابت و مسلم، اين آزادي را محدود مي کند؛ همچنان که حق حيات را محدود مي کند.
منابع و مآخذ نوشتاری :
اسلامی ندوشن محمدعلی سخن ها را بشنویم نشر«انتشار» 1375
روان بخش قاسم جامعه ی چندصدایی نشر« باقری» 1378
مطهری سید مرتضی انسان در قرآن انتشارات صدرا 1364
منابع و مآخذ ویدئویی :
مصاحبه با
غلامرضا حیاتی از ساعت 21 الی 22:30

.................................................................................................................................
غلامرضا نادری زاده از ساعت ۲۰ تا ۲۰:۳۰